در این بی حسی ناخواسته و بدتر از همه در این تنهایی عمیق همیشگی که این روزها بیشتر از هر زمان دیگری با من است، این نوشته ی آرش و «مرگ بازی» اش باعث شد سالهای دور زندگی ام را مرور کنم. از زمان نوجوانی که سرشار بودم از آرزوها و عشقهای کوچک زندگی تا سالهای بعد که یکی یکی آرزوها مردند و عشقهایم هم در پس آنها فنا شدند. برای من که از نوجوانی هجران عزیزانم را لمس کرده ام مرگ مفهومی گسترده تر از مرگ جسم در ذهنم تدایی می کند. به گمانم هر آنچه که دیگر نیست مرده تلقی می شود. مانند آرزوها و عشقهای مرده ی من، و همه ی چیزهایی که در زندگی روزی هستند و یک روز هم به تفاله دان ذهن می پیوندند!. همه ی اینها تجلی مرگ در زندگی اند و دست آخر یک روز هم فرا می رسد که مرگ در جسم خودمان عینیت پیدا می کند. سخن در این مقوله بسیار است و حوصله ی من کم. کوتاه نوشتم تا به بازی آرش هم برسم.
اینکه چه تصوری از تاریخ و نوع مرگ خود دارم، در زمانهای مختلف عوض شده است، در هر حال اکنون را اگر دریابم فکر می کنم این اتفاق میمون «در سالهای میانسالی و بدون هیچ دلیل خاصی در فصل بهار و شاید مصادف با روز تولدم در پایان روز، کنار پنجره در حالی که استکان قهوه در دست دارم رخ دهد». تصور می کنم این پیشگویی بیشتر از جنس «آرزویی» برای کیفیت و زمان مردنم باشد! و احتمال آن کم نیست که این آرزو هم همین فردا بمیرد، همزمان با مردن خودم!
کم زندگی مرا نمایش بدهید
تابوت برای من سفارش بدهید
باید بروم گور خودم را بکنم
لطفن دو سه سطر مرگ را کش بدهید
مگر می شود تو بیایی و مشعوف نشوم؟ جان نگیرم و تازه نشوم؟... مگر می شود با باران غزل پوشت از خویش رها نشوم و سرمای لطیفت را لمس نکنم؟... مگر می شود از عطر نمناک کوچه هایت پر نشوم و شکوه رنگهایت را در قاب چشمانم حک نکنم؟... نه! تو خوب می دانی که نمی شود!
سلام پاییزم! به خانه خوش آمدی...
همراه شو عزیز/همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود
دشوار زندگی/هرگز برای ما
دشوار زندگی/هرگز برای ما
بی رزم مشترک/آسان نمی شود
تنها نمان به درد/همراه شو عزیز
همرا شو/همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد/کین درد مشترک
هرگز جدا جدا/درمان نمی شود
مطالب بیشتر در خصوص این تصنیف
پی نوشت:در نظرات این پُست، توسط آقای "جعفر مرزوقی" در خصوص لینک پیشنهادی برای توضیحات بیشتر ، مطالبی درج شده است. لذا به دوستانی که خواهان درک حقیقت هستند و تمایل دارند بدانند که واقعا سُراینده این تصنیف کیست، توصیه اکید می کنم این توضیحات را نیز بخوانند.
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل دلی لبریزِ مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن، زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را برادر جان به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…
دانلود با کیفیت عالی (۱۲مگابایت)
شب است و چهره ی میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره، برادر شعله واره،
برادر دشت سینه اش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و طوفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دلهای سوزان
برادر نوجونه، برادر غرق خونه،
برادر کاکلش آتش فشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که هم رزم و هم زنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
برادر بی قراره، برادر نوجونه،
برادر شعله واره، برادر غرق خونه،
برادر کاکلش آتش فشونه
---------------------------------
( بشنوید )