روزها

روزها فکر من این است...

روزها

روزها فکر من این است...

خیال! خیال نکن نباشی...

خیال! فرصت جولان دادمت واقعیتم را نقاشی کردی آنگونه که خود خواستی... بی خیال سرک کشیدنهایت شدم هرجا که خواستی رفتی، بر باورم چیره شدی دَم نزدم، با خیال دیگران بازی کردی هیچ نگفتمت، طعم شیرینت را به رُخ کشیدی تلخی نکردم، سرابی روبرویم ساختی در آن غرق شدم ... حال امروز چه شده است که وقتی نخواستم باشی چنین فریاد و فغان می کنی ؟

سرود سپیده

 

سرود سپیده

آّهنگساز و خواننده: آرش افشار  

ترانه سرا: یغما گلرویی 

 

دانلود

وجدانهای سر گردان

 

تحویل گرفتند بالاخره آقایان هواپیمای تشریفاتیشان را . ۶۰ میلیون دلار هزینه یعنی چیزی در حدود ۶۰میلیارد تومان! که فقط ۲۰ میلیون دلار آن به خاطر تزئینات داخلی هواپیما ست!(یعنی ۲۰ میلیارد تومان)( شرح کامل را در این جا بخوانید). چند لحظه فکر کنید روزی چند نفر به خاطر جاده های فرسوده و غیر استاندارد در این کشور جانشان را از دست می دهند ؟ حالا حضرات هواپیمای تشریفاتی سفارش داده اند که وقتی تو آسمان سیر می کنند آب نخود بنوشند و ملالی ندا شته باشند جز دوری ملّت! وقتی هم وجدانشان بیدار شد سرشان را به صندلی های احتمالن چند صد هزار دلاری هوا پیما بکوبند و بعد هم با خنده بگویند :« عجب طیاره ای سوار شدیم جیگر

حرف از وجدان زدم یاد مُدیری و برره اش افتادم ! یادم نمی رود آن روزهایی را که مجلس ششمی ها تحصن کرده بودند به خاطر رد صلا حیتهای هدف دار ، شیرفرهاد آنروز چه راحت سرش را به دیوار کوبید و آن سناریوی مسخره کردن نمایندگان متحصن را در طنزش عیان کرد . گویا این وجدان کُشی برره ای میراث آموخته های  آن روزگار است که این گونه با مهارت اجرا می کند شیر فرهاد ! و کلام آخر این که مُدیری آن روزها به منتقدان آن کار غیر حرفه ای(!) اش می گفت شما معنای طنز را نمی فهمید که به من حمله می کنید! (همان این نفهمه ، نمی فهمه ی امروزش !) ، اما حالا حق ندارد بگوید که نمی فهمید چرا که دیگر فهمیدن خیلی چیزها با این طنز وجدان بیدار کنی که به راه انداخته چندان سخت نیست...

 

درد دلی با تو

۱- هیچ وقت احساساتم را رُک و پوسکنده به کسی نمی گفتم (هنوز هم نمی گویم). آن روزها که خیلی هم دور نیست (کی؟ بماند) زمانی رسید که باید با یک نفر درد دل می کردم. می گفتند و می خواندم در کتاب روانشناسها  « تخلیه ی هیجانی » را. اما هیچ وقت خودم به این خوبی تجربه اش نکردم. این که یک نفر پیدا شود و بفهمد تو و احساست را، فقط گوش دهد چه می گویی و نصیحت بارانت نکند تجربه ای بود برایم فراموش نشدنی. از او که خودش پیشنهاد داد تا  سنگ صبورم شود بی نهایت سپاس گذارم.

۲- نمی دانم آیا باید خودم را مثل خیلی ها به دست جریان حاکم بسپارم یا نه. این جریا ن حاکم که می گویم  منظور  نظام روانشناسی موجود است. یکی از همکلاسیها (که مدتی است از تبریز به کرج مهاجرت کرده و استاد دانشگاه آزاد هم هست!) پیشنهاد داد در مرکز مشاوره اش مشغول به کار شوم حتی برایم شماره ی نظام روانشناسی می گیرد گویا (پارتی دارد در این نظام!) من که نه فوق را تمام کردم و نه سربازی رفتم و نه از فیلتر صلاحیت علمی رد شده ام صاحب شماره و مجوز کار می شوم! جالب تر آنکه مرکز مشاوره اش هم همین جوری پا گرفته است نه روانپزشک درست و حسابی نه پزشک درست و حسابی و این هم از روانشناسان مرکز! حالا اگر اینها رو حساب بود حرفی نداشتم حداقل به عنوان تجربه با او همکاری می کردم ... این چیزها را که می بینم از رشته ی تحصیلی ام شرمنده می شوم! بد بخت آن مردمی که به این مراکز می آیند برای رفع و رجوع مشکلات روانی شان.

۳- وقتی یک نفر غیر متخصص تیغ جراحی در دست می گیرد و یا برای مردم نسخه می پیچد، با جان آدمها بازی کرده نه؟ ولی وقتی یک نفر دیگر پیدا می شود باز هم غیر متخصص* و سی چهل تا تست روانشناسی را که از انقلاب (شاید هم کتابخانه)دانشگاه ( ... ) بدون هیچ مانعی می گیرد (جالب این که به من دانشجوی فوق روانشناسی هیچ وقت این تعداد تست ر انمی دهند یک جا!) و بعد هم وقتی می پرسی برای چه می خواهید اینها را ؟ می گوید در« ادراه همکاران و مدیرمان را سر کار بگذارم!»، این موجود چه فرقی با آن پزشک قلابی دارد؟

* در این مورد مثلن یک استاد دانشگاه (البته از نوع فوق در پیت).

سه نقد

 

۱- سینمای معنا گرای ماورایی!

 یکشنبه در برنامه ی سینما و ماورا ء فیلمی به نام کُنستانتسن از شبکه ی چهار پخش شد. سه منتقد این مجموعه ی جدید قبل از شروع فیلم هدف برنامه ی خود را نقد و  بررسی فیلمهایی که به مسایل ماورا ءالطبیعه می پردازند بیان کردند و از این طریق تفاوتی بین برنامه ی سینما وماورا با سایر برنامه هایی که از تلوزیون دولتی پخش می شود و به قول یکی از منتقدین معنا گرا می باشند قایل شدند (مثل سینما ۴ و سینما ۱). پس از پخش فیلم نقد شروع شد وبه سبک گفتمان میز گردی هر سه منتقد به بحث در مورد فیلم پرداختند . قصد ندارم در مورد فیلم و نقد آن حرفی بزنم . اما آنچه که قبل از خود فیلم نظرم را جلب کرد این بود که فیلم گرچه به مسایلی چون بهشت و جهنم ، فرشته و شیطان می پرداخت ولی در کل معنا گرا  بود! نقد بعد از فیلم هم همین را نشان می داد به طور کلی تضادی که منتقدان در معرفی برنامه ی خود ایجاد کردند نشان می داد احتمالن دسته بندی فیلمها بر اساس معنا گرا یا ماورایی اشکال بنیادی دارد و یا اینکه منتقدان تفاو ت بین این دو را بد معرفی کردند! در هر صورت هر فیلمی از سر گرم کننده ترین فیلمهای هالی وودی گرفته تا جدی ترین فیلمهای مطرح، در ذات خود بار معنایی داشته و خالی از معنا نیستند(این را یکی از منتقدین در جایی اشاره کرد).شاید بهتر بود این گونه تقسیم بندی می شد : سینمای معنا گرای ماورایی سینمای معنا گرای غیر ماورایی و ...!

۲- تفاوت

رضا زاده قهرمان جهان شد دوباره . وقتی روی سکو ی اول ایستاد مثل همیشه پرچم ایران بر دوشش بود اما یک چیز تازگی داشت ، قاب عکسی که بالای سرش برد در سکوهای قبلی نبود! شاید هم بود من ندیده بودم. بعد از این قهرمانی فرق بین تختیها  و رضازاده ها برایم روشن تر شد.

 

۳-باز هم تفاوت

 بابک در نوشته هایش از ادبیاتی خاص استفاده می کند که من را از جهاتی به یاد برخی از نوشته های آرش در آیه های زمینی می اندازد (ممکن است مسئله ریشه ی ژنتیکی داشته باشد!) ولی به طور کلی تفاوتی بارز بین ادبیات نوشتاری آرش و بابک وجود دارد. شاید تنها وجه تشابه روشن نوشته های آن گونه ی این دو پیچیدگی ساختاری ادبیات آنهاست. تفاوت عمده در ذهن خواننده شکل می گیرد. درنوشته های آن گونه ی آرش انسجام معنایی در ذهن خواننده حفظ می شود چون در حداقل جملات منظور و معنای اصلی را می رساند (که این البته هنری است که هر کسی ندارد) اما در نوشته های بابک به دلیل طولانی بودن (و البته پیچیدگی ذاتی آن، که این پیچیدگی همان طور که قبلن هم گفتم در نزد آرش هم وجود دارد) انسجام معنایی در ذهن من خواننده از بین می رود و این گونه است که نوشته های بابک را برای فهم دقیق و رسیدن به معنای مورد نظر دو تا سه بار باید خواند و مطالب را ساده تر کرد! (شاید هم مشکل از من باشد نمی دانم). چون به آیه ای زمینی دست رسی نداشتم نمونه ی نوشته ی آرش راهم ندارم که نشان دهم اکنون هم آرش به آن سبک دیگر نمی نویسد و یا کمتر می نویسد. اما درمورد بابک به عنوان نمونه این را بخوانید.