۱ـ چند روز دیگر اکبر گنجی محکومیتش به پایان می رسد و از زندان آزاد خواهد شد. شاید این داغ ترین و مبارک ترین اتفاقی است که با شروع سال جدید رخ می دهد! پیش خود می اندیشم گنجی همان گنجی قبل از زندان خواهد بود؟ پاسخ این سوال تا چند ماه دیگر مشخص می شود!
۲ـ اینجا وقتی اعداد مربوط به زاد روزت را حک می کنی حرکت بی وقفه ی خویش را بر مدار مستقیم زمان با تمام وجود حس می کنی. شاید بترسی، شاید هم نه! درهرصورت چه بترسی و چه نترسی فراموش نکن اعدای که از کف تو رفته اند به گورستان نیستی پیوسته اند، اعداد هنوز نیامده را دریاب!
۳ـ بیرون خانه اکنون میدان جنگی است! یادم هست که چند وقت پیش نوشته بودم که دوست دارم در این شب به سیاق خودم مراسم به پا کنم ولی گویا آن حس و حال را الان ندارم. چهار شنبه سوری امسال هم برای من به تاریخ پیوست!
رقص آخرین برگ
تو این پاییز پُر درد
از شاخه ی خُشک و زرد
چیزی نمونده تا مرگ
تا رَقص آخرین برگ
تا بوسه ی خَزون و
رگبار سَرد تَگرگ
∟
چیزی نمونده تا خاک
تا گونه های نمناک
تا بوی آب و جارو
تاخورشید ِ گرم و پاک
∟
چیزی نمونده تا خواب
تا لَمس موی مهتاب
تا خونه ی شُکوفه
تا گُل سرخ بی تاب
∟
چیزی نمونده تا من
تا تَرک اندوه تن
تا شونه های باد و
ستاره های روشن
∟
تو این پاییز پُر درد
از شاخه ی خُشک و زرد
چیزی نمونده تا مرگ
تا رقص آخرین برگ
۱ـ حسی غریبی نیست. چند سالی است که تصویر کودکانه ام از سال نو و عید٬ قربانی این حس شده است. آخر هر سال غم و تیرگی، اول هر سال هم سنگینی و بی حوصلگی. وسط سال را خیلی بیشتر از اول و آخرش دوست دارم! شاید به این خاطر است که درگیر یهای فکری اول و آخر راندارد. به هر حال این روزهارا دوست ندارم، خیابانهای این روزها را هم همین طور، اغتشاش و ترافیک از یک طرف و دیدن صحنه های رنج آور از طرف دیگر آزارم می دهند. گفتم رنج آور، شاید برای شما هم پیش آمده باشد که کودک آدامس فروشی را زیر نظر داشته باشی وقتی با حسرت پُشت مغازه چیزهایی را آرزو می کند که همسالانش در حال خریدن آنها هستند... از نو شدن و تازگی گریزان نیستم ولی تصور می کنم که دیگر تازگیی در سالهای جدید ما وجود ندارد! جز تازگی طبیعت چیز دیگری را بر انگیزاننده نمی بینم، آدمها همان آدمها هستند با همان دلمشغولیهای سال قبل در لباسی جدید، باورها هم کهنه تر از سال قبل! شاید پیش خود بگویی نیمه ی پر لیوان را ببین، این کلام کلیشه ای تهوع آور هم برایم تازگی ندارد!
۲ـ دیشب شبکه ی سه فیلم علمی تخیلی « هوش مصنوعی » اسپیلبرگ را پخش کرد، تعریفش را شنیده بودم ولی فیلم را خودم ندیده بودم. این که ماجرای فیلم چه بود و چه شد بماند، دیدن آن را به کسانی که آن را ندیده اند توصیه می کنم.
۱ـ گرچه قبلن انجام شده ولی از اینجا یک بار دیگر مراتب تبریکم را به عرض صاحبش می رسانم.
۲ـ کوچه های خاطره انگیز، خانه های کاه گلی با معماری خارق العاده و مردمی با لهجه ای سخت! هر جا که باشی مناره های سر به فلک کشیده در نظرت رخ می نمایند و به هرجا که قدم بگذاری فضا های تاریخی تو را به دیدار نسلهای پیشین دعوت می کنند، خانه ی هنرمندان، خانه ی طباطباییها و بروجردی ها، تپه های سیَلک و یا حتی خانه ی مادر بزرگ نامیه که بیش از ۱۲۰ سال قدمت دارد. در هر خانه ای که باشی این عناصر را می بینی: اتاقهای هشتی، سقفهای ضربی، باد گیر های بی نظیر،حوضها ی پر از آب با ماهیهای قرمز، چند تخت چوبی (و گاه فلزی) و باغچه یی که درخت انار و انگور بیشتر اوقات پای ثابت آن هستند. مردم در این ایام آنانی نبودند که قبلن دیده بودم، و شهر آن شهری نبود که پیش از این به آن سفر کرده بودم. همه چیز متفاوت از آن چیزی بود که تصور می کردم. عکس گرفتن ها ی ما پیوسته بود و گاهی هم لحظات فیلم برداری می شد. تقریبن از همه ی آن چه دیدیم لحظه ای را ثبت کردیم: مردم شهر،خانه ها، مراسم عزاداری محرم، اماکن تاریخی و... شاید زیبا ترین بخش این سفر که اکنون خاطره ای است شیرین دوستانی بودند که با آنها همراه بودم، بابک مامور حفظ سلامت گروه! نامیه و خواهرش مسئول خوش گذشتن به گروه ! الهام برنامه ریز سفر و کاوه و میثم و همسرش هم ناظران بر صحت کار سه فرد ذکر شده!
لینک مربوط به عکسها و توضیحات کاملتر این سفر را در این جا ببینید.
۱ـ نمی دانم فرهنگ مقصر است یا چیز دیگری در این میان نقش اصلی را بازی می کند؟ قصد علت یابی هم ندارم. اما این واقعیتی است که بیشتر ما (خودم را از این قاعده جدا نمی دانم!) نیا موخته ایم که احساسات خود را رفتاری کنیم، اینجا منظور از احساسات آن چیزی است که عموم از آن به عنوان مهر و محبت و عشق یاد می کنند. جالب آن که نمودهای رفتاری عشق و محبت در طیف وسیعی از رفتار های ساده قرار دارند و نیاز به تخصص در انجام آنها نیست! یک دوست دارم خشک و خالی، یک بوسه ی نه چندان آبدار، یک نگاه محبت آمیز خالی از خورده شیشه و... بارها از زنان زیادی شنیده ام (برای مثال همین یکی دوهفته ی قبل در اتاق مشاوره!) که گله ی اصلیشان این است که «همسرم بعد از دوران نامزدی به من نگفته دوست دارم»! قصد باز کردن این گفته را ندارم ولی همین قدر بگویم که در این گفته ساعتها حرف نهفته است. از طرفی وقتی با مردها در این باره گفت گو می کنیم انگشت تعجب تا حلقمان فرو می رود! «خودش می داند که دوستش دارم، این لوس بازیها در شان مرد نیست! این کارها زشته! جدم و پدر جدم این کارو نکردن حالا من بکنم!...». گر چه تصور رایج، این رفتار هار ا خاص قشر پایین جامعه به لحاظ فرهنگی می داند ولی بروز آنها در بخش به اصطلاح فرهنگ بالای جامعه، کم نیست!
۲ـ داستان کسالت آوری شده است. هنوز هم بعد از سی سال دست بردار نیستیم(نیستند!). فرا فکنیهای پی در پی خوراک هر روزمان شده .« همواپمای c130 ارتش و هواپیمای سپاه به خاطر اختلالهای مخابراتی دشمن سقوط کرده اند!» باز هم قصه ی تکراری دشمن، و چه کسانی بهتر از آمریکا و انگلیس و اسرائیل؟
۳ـ نمی دانم چه شده که امسال بد جوری هوس چهار شنبه سوری کردم! . فکر می کنم از آخرین باری که یک دل سیر مراسم چهار شنبه سوری را به جا آوردم ده دوازده سالی گذشته. تو ی سالهای بعد هم هیچ وقت حتا از خانه بیرون نرفتم ولی امسال دوست دارم خاطره ی سالها قبل را زنده کنم ولی نه توی این شهر بی در و پیکر که چهار شنبه سوری اش با میدان جنگ یکی است! شاید امسال بروم یک جای خلوت دور از شهر کنار آتشی که با بوته های خار روشن شده، به همراه چند تا فشفشه و البته با آدمهایی که دوستشان دارم و شاید آنجا بیاندیشم به زیبا ترین زیباییها و شاید هم در کنار آتش آرزویشان کنم!