روزها

روزها فکر من این است...

روزها

روزها فکر من این است...

من و این تداعی ها!

_ نمایشگاه کتاب است و نمی دانم بروم یا نروم. اینها در ذهنم وول می خورند: نمایشگاه چی؟ کتاب چی؟ کشک چی؟ دوغ چی؟...  

_ دلم یک جزیره می خواهد،خالی از سکنه...

_ همه چی آرومه؟... 

_ یک چیزهایی هست که... 

_ من کجا هستم؟... 

_ امروز کلاغی دیدم روی درخت، به کلاغ حسودیم شد... 

_ مهمه؟ 

_ پس یعنی که چه؟... 

_ چرا نه؟... 

_ دوستش دارم... 

_ گور پدر همه چیز... 

_ کاش می شد...  

_ خسته ام...

_ Fuck all them ...  

_ ...

نظرات 4 + ارسال نظر
پنجره پنج‌شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 13:17 http://pnb.blogsky.com

پل، مترو، خیابان، کنج خانه، رگ، ریشه، اسکلت... ما کجاییم؟

ما کجاییم؟
ما گم شده ایم، غرق شده ایم، ریز شده ایم، همه جا هستیم و هیچ جا نیستیم...

[ بدون نام ] شنبه 1 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 14:30

تداعی

yes!! tanx

خودم پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 22:38

لو ل

شما چرا دکتر جان؟

what?!

نامیه شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 22:09

عجیب اه یوسف! تو رو که می‌بینم اصلا اینی نیستی که اینجا می‌خونم! اینجا کلافه‌ای ولی توی دیدارهای گاه و بی‌گاهی که داشتیم آروم دیدم‌ات! کدوم ای؟

اره اینجا کلا کلافگی هام ثبت میشن، و خیلی هم نا خوداگاه انگار دارم این کارو میکنم...من نه اونی هستم که تو رودرو میبنی و نه اینی که اینجا میبینی! من همه اینا هستم! ناراحت،خوشحال،آروم، نگران، خوب، بد... فقط تو دیدارهای نزدیک فرصت نشده این بخشهای نا اروم من رو ببینی! یه جورایی هم حق داری... اینجا هم فقط شده یه جایی برای ابراز خستگی و ناراحتیام... این کامنت تو باعث شد فکر کنم چرا زمانهای شادم رو اینجا تقسیم نمی کنم! از این به بعد شاید اینجا کلافگی هام رو با آرامش و خوشحالی بیارم!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد