_ نمایشگاه کتاب است و نمی دانم بروم یا نروم. اینها در ذهنم وول می خورند: نمایشگاه چی؟ کتاب چی؟ کشک چی؟ دوغ چی؟...
_ دلم یک جزیره می خواهد،خالی از سکنه...
_ همه چی آرومه؟...
_ یک چیزهایی هست که...
_ من کجا هستم؟...
_ امروز کلاغی دیدم روی درخت، به کلاغ حسودیم شد...
_ مهمه؟
_ پس یعنی که چه؟...
_ چرا نه؟...
_ دوستش دارم...
_ گور پدر همه چیز...
_ کاش می شد...
_ خسته ام...
_ Fuck all them ...
_ ...
پل، مترو، خیابان، کنج خانه، رگ، ریشه، اسکلت... ما کجاییم؟
ما کجاییم؟
ما گم شده ایم، غرق شده ایم، ریز شده ایم، همه جا هستیم و هیچ جا نیستیم...
تداعی
yes!! tanx
لو ل
شما چرا دکتر جان؟
what?!
عجیب اه یوسف! تو رو که میبینم اصلا اینی نیستی که اینجا میخونم! اینجا کلافهای ولی توی دیدارهای گاه و بیگاهی که داشتیم آروم دیدمات! کدوم ای؟
اره اینجا کلا کلافگی هام ثبت میشن، و خیلی هم نا خوداگاه انگار دارم این کارو میکنم...من نه اونی هستم که تو رودرو میبنی و نه اینی که اینجا میبینی! من همه اینا هستم! ناراحت،خوشحال،آروم، نگران، خوب، بد... فقط تو دیدارهای نزدیک فرصت نشده این بخشهای نا اروم من رو ببینی! یه جورایی هم حق داری... اینجا هم فقط شده یه جایی برای ابراز خستگی و ناراحتیام... این کامنت تو باعث شد فکر کنم چرا زمانهای شادم رو اینجا تقسیم نمی کنم! از این به بعد شاید اینجا کلافگی هام رو با آرامش و خوشحالی بیارم!