روزها

روزها فکر من این است...

روزها

روزها فکر من این است...

اتفاقی

خیلی چیزها چقدر اتفاقی، اتفاق می افتند. اتفاقن من از اتفاقی بودن ها زیاد خاطره خوشی ندارم. مدتی است حس می کنم یه سری اتفاقات پیش بینی نشده برایم در شرف وقوع هستند و من هم اتفاقی این روزها حالشان را ندارم! با خودم فکر می کردم چقدر از مسیر زندگی ام اتفاقی طی شده؟ وقتی به گذشته برگشتم اتفاقی فهمیدم که من یک موجودی هستم که اتفاقی پا به این دنیا گذاشتم و اتفاقی هم در این قسمت از کره زمین به دنیا آمده ام و اتفاقی ... خلاصه به این نتیجه رسیدم کلن زندگی همه ما چه بخواهیم و چه نخواهیم اتفاقی است که اتفاقی شکل گرفته است... اتفاقی که این افکار را نشخوار می کردم، به فکرم رسید مکتب فلسفی جدیدی پایه گذاری کنم و پیروانم را "اتفاقیون" بنامم! ممکن است قبل از من هم اتفاقی کسی این کار را کرده باشد! اگر اتفاقی خبر دارید خبرم کنید تا دوباره کاری نشود... 

 

نظرات 8 + ارسال نظر
月光 پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 01:07 http://www.blogger.com/profile/01119488737077628242

اتفاقی رد میشدم گفتم یه سری بزنم!
اتفاقا که میفتن... ما شانس لازم داریم که اتفاقایی که دوست داریم برامون بیفته و آدمهای بدشانس هم که....
آره... اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی {نامجو}

... ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه میایی جون مادرت؟

کاوه پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 20:43 http://dar-ayeneh.blogsky.com

اتفاقن میخواستم بگم این اتفاقیون رو بیا به اتفاق هم تاسیس کنیم که اگه یه وقت اتفاقی افتاد برای یکیمون اون یکی ادامه بده...

آره موافقم اتفاق جالبیه! تاسیس مکتب فلسفی دو نفری هم یکی از اتفاقات نادر دنیای فلسفه است! اگر اتفاقی همو دیدیدم با هم هماهنگ می کنیم! شاید هم اتفاقاتی بی افته و تاسیس مکتب "اتفاقیون" هیچ وقت صورت نگیره!

میثم یوسفی جمعه 20 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 19:52

گفته بودم که حتی ما هم اتفاقی اتفاق می افتیم
منم دلتنگتم برادر

م ر ی م چهارشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 18:47

خوشبختانه یا متاسفانه اتفاقا داروین در مورد این مجموعه از اتفاقات یه حرفهایی زده که اتفاقی شبیه تو فکر می کرده ...
اما اگر یه مجموعه اتفاقاتی که خوشمون هم نمی یاد و حالی نمی ده به آدم به صورت اتفاقی مدام برای ما اتفاق می افتد... کمی در اتفاقی بودن آن شک می شود کرد ...
ناخودآگاه خیلی هم اتفاقی عمل نمی کند!!!

البته داروین مکتبش که نکرده! اشاراتی داشته و نظراتی داده! ما قراره مکتبش کنیم و خدا رو چه دیدی ممکنه نوه ی تو (من که اصولا فکر نکنم نوه داشته باشم!) ۵۰ سال دیگه تو دانشگاه علامه فلسفه بخونه و اونجا با نظرات "اتفاقیون" آشنا شه! :)

م ر ی م چهارشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1389 ساعت 18:52

درست یادمه یه بلوز زرد سه دکمه بود ؟؟؟
علامه چهار راه لشکر خودمونیم عجب اسمی گذاشتی... راستی چه قدر شکل و موقعیت و معماری ساختمون و نهارخوری ضایع !! و همه اینها به ما و علامه ای و علامه آن موقع هویت داده بود، نه؟

بلوز زرد استین کوتاه بود!‌سه دکمه هم نبود! البته یه مدتی تو زمستون یه ترمی هم یقه اسکی زرد پوشیدم! اما بهار فکر کنم با پیرهنه شروع به نام گذاری روی من کرد!!

واسه من دانشکده روانشناسی علامه دو جاست! یکی علامه چهار راه لشکر یکی هم علامه المپیک. هویت ما چهار راه لشکریه! من بهترین خاطرات دوران دانشجو ایم تو همین خراب شده شکل گرفت!

بهار شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 19:42 http://depression.blogsky.com/

سلام زردآلوی اتفاقی... آره خودشه ... پیرهنه... چه خاطره‌های خوش و غمگینی دارم اونجا توامان...و چقدر درختا . محوطه‌اش و حتی به قول مریم اون نهارخوری ضایعش رو دوست داشتم ...با اون همه خاطره برام بدجوری احساسات نوشتالژیک تولید میکنن...

...

خودم پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 22:42

مبهوت رد دودم، این شکوه ها قدیمیست
خمیازه های کشدار، سیگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار، سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غریزیست
لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار

پای چپ جهان را، با اره ای بریدن
چپ پاچه های شلوار، سیگار پشت سیگار
در انجماد یک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سیگار پشت سیگار
بر سنگفرش کوچه، خوابیده بیسرانجام
این مرده کفن خوار، سیگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم، بیسرنشین کبودند
مردی تکیده بیزار، سیگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جیغهای رنگی
شک و شروع انکار، سیگار پشت سیگار
مردم از این رهایی، در کوچه های بنبست
انگارها نه انگار، سیگار پشت سیگار
این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گیتار، سیگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در یک تنور نمدار، سیگار پشت سیگار

صد لنز بی ترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سیگار پشت سیگار
در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سیگار پشت سیگار
اسطوره های خاین، در لابلای تاریخ
خوابند عین کفتار، سیگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبیدمش به دیوار، سیگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه ها قدیمیست
تسلیم اصل تکرار، سیگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد
سه، یک، ممیز چهار، سیگار پشت سیگار
ته مانده های سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سیگار پشت سیگار
خودکار من قدیمیست، گاهی نمینویسد
یک مارک بیخریدار، سیگار پشت سیگار

خوب بود دوست عزیز ذکر می کرد این شعر از کیه، شعر از "اندیشه فولادوند"، برای آنهایی که نمی دانند شعر از کیست...

لحظه های نفس گیر بی تو _نفس خادم دوشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 17:04 http://pariyayedarya.blogfa.com

اتفاق ها می افتند...
کمی این طرف‏تر، یا آن طرف‏ترش،
شاید دست من و تو باشد،
اما اصلِ افتادن،
از جای دیگریست!

و ما اتفاقی از همان جای دیگر افتاده ایم...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد