مگر می شود تو بیایی و مشعوف نشوم؟ جان نگیرم و تازه نشوم؟... مگر می شود با باران غزل پوشت از خویش رها نشوم و سرمای لطیفت را لمس نکنم؟... مگر می شود از عطر نمناک کوچه هایت پر نشوم و شکوه رنگهایت را در قاب چشمانم حک نکنم؟... نه! تو خوب می دانی که نمی شود!
سلام پاییزم! به خانه خوش آمدی...
لطیف!... ناز!....
این ها خطاب به خودت بود نه نوشتت...
لطف داری... همیشه دوست داشتنی هستی بهار شیطون :-)
پاییز تنها کودکی است که با گریستنش میخندم...
.
.
سمانه