سرود آفتابکاران جنگل، بهانه ای بود که در سال جدید به استقبال بهار روم. شنیدن دوباره آن به گونه ای دیگر، بهانه ای شد که در مورد آن حرف بزنم. این همان سرودی است که صاحبان اصلیش به جرم باور بهار به دار آویخته شدند و برای همیشه درون سینه های کوهستان مدفون گشتند... امروز «جناب میر حسین موسوی» بعد از سالها به یاد این سرود افتاده اند. البته نه به یاد صاحبان آن!
...توی کوهستون دلش بیداره
تفنگ و گل و گندم داره میاره...
پ.ن : در عجبم از مردمانی که این همه تاریخ را زیر و رو کرده اند و در هر دوره ای بر ورقهای کتاب تاریخ این مملکت افزوده اند، اما حافظه ی تاریخی آنها سرد و تاریک است... در عجبم از این مردمانی که در مقابل توفان استوارند ولی به سادگی و در کمال خونسردی با باد همراه می شوند و در گوشت نجوا می کند: هر چه باداباد! در حیرتم از این همه ... بگذریم.
delhaye pak khata nemikonand,sadegi mikonand va emruz sadegi paktarin khataye donyast
چطوری رفیق؟ شمال خوش گذشت؟
قربان تو... خبری که فعلن نیست. در حال سفرهای استانی هستیم ؛). تو چطوری؟ کجایی؟
دوست من.. موسوی بهانه است!! زمستان هم به همین بهانه ها سر میآید! منتظر باش و مطمئن! یا حق..
دوست عزیز اول باید متذکر بشوم این پست با توجه به تاریخش مربوط به قبل از انتخابات است! دوم، در اینکه زمستان رفتی است شکی نیست!
سوم، تاریخ خود بهترین قاضی است برای هر رفتار جمعی، امیدوارم قضاوت تاریخی در آینده همراه با آفرین باشد یا نه ... چهارم اینکه زمستان بر اساس منطق و نظم از پیش تعیین شده سر می آید نه از سر بهانه و ...، چه خوب است که زمستانهای زندگی را با منطق تمام کنیم نه با بهانه و ... چون دوباره با بهانه ای زمستان می سازیم و این دور باطل ادامه دارد تا بی نهایت...!