روزها

روزها فکر من این است...

روزها

روزها فکر من این است...

بالا خره دایی شدم !

۷ روزش بود و هنوز ندیده بودمش. وقتی دیدمش به قدری هیجان زده شدم که نمی دونستم چی باید بگم یا چی کار باید بکنم، از دیدنش سیر نمی شدم هنوز هم نشدم، راستش دیروز تا حالا  خیلی هواشو کردم! قرار بود که من داییش بشم، چون خودم خواهر ندارم گفتیم که بدون شنیدن اسم دایی از دنیا نرم! (اصولا دایی چیز خوبیه!). نمی دونم چه سریه وقتی نوزاد می بینم، دلم براش ضعف می ره ولی این عسل بانو (نه اون عسل بانو!) یه جور دیگه دلم و ضعفوند! الان دیگه یقین دارم خیلی خیلی دوسش دارم نه، خیلی زیاد تر ازخیلی... دارم به چند سال دیگه فکر می کنم شاید ۷ سالگیش، شاید هم ۱۸سالگیش، نه اصلا ۲۵ سالگیش، آره ۲۵ سالگیش، چون اون موقع من ۵۰ سالمه (اگه زنده باشم تا اون موقع!) و دیگه قشنگ تیب خان دایی ها رو پیدا کردم. راستی داشت یادم می رفت یه بار دیگه به مامان و بابای خوشبختش (خواهر و شوهر خواهر بنده!) تبریک می گم البته دوست ندارم این کلیشه ی تکراری تبریک و به کار ببرم ولی خوب چیز دیگه ای معمول نیست انگار واسه ابراز احساسات، شاید دوست داشته باشم بهشون بگم خیلی براتون خوشحالم، همه شادیهای دنیا رو براتون می خوام! خیلی رو ابرا رفتم وقتی سه تا شدید! دارم از خوشحالی پر در می آرم! و هزار تا از این چیزای عشقولانه ی ذوق زدگی!

پ.ن : دارم کم کم می فهمم تولد یه آدم چه قدر قشنگه!

نظرات 1 + ارسال نظر
یه زمینی دوشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 00:05 http://www.soofia777.blogfa.com

با سه سال تاخیر میلادش مبارک

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد