هیچ وقت دوست نداشته و ندارم که به چیزی عادت کنم. دوست دارم هر کاری را از سر شور و عشق انجام بدم. چند وقتی این شور مرده بود و عشقی در پس نوشتن نبود. نه، شاید هم بود ولی سرکوب می شد، چند بار نوشتم ولی به مرحله ی پُست که می رسید... این بار جلوی شهوت نوشتن را نگرفتم، نوشتم تا خودم حداقل این حس را داشته باشم که ” هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد... “ این چند خط پیشکش تا بعد...
سلام همسفر
غزل دلتنگی
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو بیالایم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم