در پست قبلی به انسانی با خصوصیا ت خاصی اشاره شد که به نظر شخص خودم می تواند بهتر از انواع دیگر انسانها باشد!. بهار سوالاتی در بازخورد مطلب قبلی مطرح کرد و من هم تصمیم گرفتم به جای آن که پاسخش را در بازخورد بدهم، مطلبی مفصل تر بنویسم که هم پاسخهای بهار را در بر گیرد هم موضوع بیشتر شکافته شود. در پاسخ به سوال بهار در این مورد که انسانی این گونه اساسن چه تفا وتی با دیگران دارد و در موقعیتهای مختلف چگونه رفتار می کند باید گفت این تفاوت در چند محور خلاصه می شود. شاید مهمترین ویژگی انسان این گونه نزدیک بودن فاصله ی "خود" واقعی وی با "خود" آرمانی اش می باشد یعنی فرد بین آنچه هست وآنچه توقع دارد باشد فاصله ی کمی می بیند که این مسئله به نوبه ی خود اعتماد به نفس فرد را ارتقا می دهد. لازم به توضیح است که بدون خود شناسی این موضوع میسر نیست پس وقتی می گوییم این انسان از سطح بالایی از خودشناسی بر خوردار است از روی آثار آن به این موضوع پی می بریم. نکته بعدی این که خودشناسی باعث می شود فرد از پشت نقابهای خود خارج شود چون اکنون می داند که کیست و این شناخت خود به خود مانعی برای نقش بازی کردن می شود. (به عنوان مثال افرادی که در این سطح هستند در روابط خود با ثبات بوده و کمتر از آنها رفتارهای متناقض سر می زند، دیگران در مدار روابط آنها احساس سر درگمی نمی کنند و فرد را قابل پیش بینی می یابند...). این خود شناسی هم چنین یکی از عواملی است که به فرد کمک می کند آگاهانه تر رفتار کند و دلیل هر رفتار خود را بداند، این شخص دیگر نمی گوید: "نمی دانم چه شد که این کار را کردم! اصلن نمی فهمم چرا فلان حرف را زدم!" . جدا از مسئله ی خود شناسی، این انسان در می یابد واقعیت آن چیزی نیست که در بیرون می بیند، واقعیت آن است که خود می سازد و بر مبنای واقعیت خود رفتار می کند و در عین حال می داند هر کسی واقعیت مخصوص به خود را دارد (همان چیزی که از آن به عنوان دنیای پدیداری هر شخص نام برده می شود) این جا ست که برای فرد درک رفتار های دیگران راحت تر و معنا دار تر می شود. علاوه بر این یک شاخص مهم این نوع انسان مسئولیت پذیری در قبال رفتاهایش می باشد، به بیان بهتر پذیرش بی چون و چرای عواقب رفتار. این فرد دیگر در برابر عواقب نا مطلوب رفتار خود به دنبال مقصر بیرونی نمی گردد، سعی در توجیه و دلیل تراشی ندارد، به عنوان یک انسان آگاه خود را مسئول نتایج همه ی رفتار های خود می داند. در نهایت فردی در این جایگاه چون هم از خود آگاه است و هم از واقعیت خویش و مسئول است در همه ی امور مربوط به خود، این احساس را دارد که می تواند آزادانه انتخاب کند، به بیان دیگر وقتی شناخت فرد از محیط پیرامون و خودش بالا باشد انتخابهای وی در نظرش بیشتر رنگ و بوی آزادی می دهد تا زمانی که باری به هر جهت و بدون شناخت انتخاب می کند. بحث در مورد این انسان بسیار است، جدا از شاخصهای بالا بلوغ عاطفی، کنترل هیجانات، خود شکوفایی، کمی اضطراب، آرامش درونی و... همگی در این فرد به چشم می خورد.
پ.ن: با توجه به این که مطالب فوق خیلی خلاصه هستند و از حافظه نقل شده اند ممکن است کم و کاستی در این زمینه به چشم بخورد که حتمن هم همین طور است، بنابراین از دوستان صاحب نظر(!) خواهش می کنم در صورت برخورد با اشتباه یا احیانن تحریف(!) مراتب را به به بنده گوش زد نمایند... در ضمن اگر مطالب به شیوه ی نگارش کتابهای خشک دانشگاهی است پوزش می طلبم هر جور دیگر که خواستم بنویسم نوشتنم نمی آمد!
از آن جا که تو بچه خیلی حرف گوش کنی شدی و حرف مرا گوش کردی و منم به همان خاطر یه مقدار بسیاری لوس و پر رو شدم، می خواهم یه خواهش دیگه هم از تو بکنم........می شود یه داستان و یا حتی چند داستانک از یه آدم این چنینی بگویی .......در هر موقعیتی که خودت دلت میخواهد او را بگذار و داستانش را بگو( او در آن موقعیت چه می گوید ، چگونه رفتار می کند، چهره اش چگونه می شود و به چه چیزهایی فکر می کند؟)....موقعیت های ساده اجتماعی و یا حتی غیر اجتماعی..هر طور که خودت دلت میخواهد موقعیت را بساز...موقعیت هایی هر چند ساده مثل خرید یک روزنامه و یا سوار شدن در تاکسی و یا رفتن به سینما.......و یا موقعیت های پیچیده تر مثل سر وکله زدن با یک دوست در مورد یک موضوع فلسفی و یا گیر افتادن در یک موقعیت متناقض.......بگو او چه می کند؟ و احساسات و افکارش چگونه است؟...
ببین میدونم چی میخوای بگی... باشه ولی حالا حالا ها نمی تونم، واقعن نه وقتشو دارم و نه حوصلشو ولی ببین شاید خود تو بتونیا!
فک کنم مشکل منم شبیه بهاره. یعنی این حرفا به نظرم خیلی تئوریکن. تو واقعیت چیکار میشه کرد؟
واقعیت من یا تو ؟ اگه واقعیت من باشه خیلی کارا ولی واقعیت تو رو نمیشناسم که بخوام نظر بدم!