« عطر عید امسال را نازنینم با تو تنفس می کنم، با تو که همیشه بوی عید را می دهی، بوی عیدی را! با تو کنار هفت سین چشمانت می نشینم، کنار سیب وجودت، سرکه ی گریه هایت، سبزه ی خنده هایت... » ولی نه، گمان نکنم! تو امسال هم نمیایی، پارسال هم نیامدی، هیچ سالی نیامدی! امسال به بودنت هم شک کردم، اصلن تو از اول هم نبودی، هیچ وقت نبودی! ولی من همیشه تا آخرین لحظه منتظرت بودم، دیوانه وار! آه از این انتظار که هر سال تکرار می شود... می دانی کم کم به نیامدنت عادت کردم، به نبودنت، به عید بدون تو... کوچکتر که بودم، می گفتند یک روز بالا خره میایی! باورم شده بود، اما امسال می دانم دلم را خوش کرده بودند تا مزاحمشان نشوم، کاری به کارشان نداشته باشم!، سرگرمم کرده بودند به تو که هیچ بودی! نه، انگار بودی اما افسانه، یا شاید هم قصه! تو تجسم همه چیز برای من بودی، رویای کودکی ام، امید بزرگ شدنم! دنیای کوچکم، از هر کسی سراغت را می گرفتم می گفت میایی! در هر کتابی که خواندم اسم تو بود! شاید هم بودی! شاید هم باشی!... نمی دانم شاید تو را باید در جایی دیگر جستجو کنم! آری حتمن این گونه است، تو هستی، شاید خیلی نزدیک تر از آنچه که تصورش را می کردم، درون خود من! هر سال می آمدی و من نمی دیدمت! تو در من فریاد می زدی و من نمی شنیدم، آه که من تو را در کجا ها انتظار کشیدم!...
کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را؟ (با سرفه و غمزه بخوان :)
بیدرنگ به یاد ؛همبشه غایب؛ شهیار قنبری افتادم و آن بیتش که : تو اگه اومدنی نیستی بگو/ اگه ما رو خواستنی نیستی بگو!